تبليغاتX
همنشین دل

این روزهای تمام شدنی ما

فکر میکنم چرا آدمیزاد اینطوریه که هیچ چی رو جدی نمیگیره و دلش میخواد اونطوری که دوست داره مسائل رو دنیا رو، زندگی رو فرض کنه نه اونطوری که هست چرا دوست داره خودشو  به خواب بزنه و خواب و رویای شیرین پوچ رو به واقعیت ترجیح بده؟

میدونم این چیزهایی که میخوام بگم خیلی تکراریه اما با تمام تکراری بودنش بازم کمتر بهش واقعا توجه میکنیم

هر روز خبر مرگ پیر و جوون رو میشنویم و باز طوری زندگی میکنیم انگار خودمون از این رفتن و از این سفر مستثنی هستیم انگار یه موجود ابدی هستیم و حالا حالاها اینجاییم و مرگ از ما فرسنگ ها فاصله داره

هر روز تو کوچه و خیابون کلی اعلامیه و آگهی فوت می بینیم و باز انگار اینا هم مثل سنگ ها و درختها یه چیز خیلی عادین تو دنیا که خوب هستن دیگه و برامون مفهوم خاصی ندارن و یا مساله خاصی رو یاد ما نمیارن اصلا اگه یکی هم بخواد راجع بهش صحبت کنه حسابی خلقمون تنگ میشه و نمیخوایم چیزی بشنویم و بهش فکر کنیم انگار این حرفا رویاهای شیرنمون رو خراب میکنه رویاهایی که توش جایی برای نبودن نیست جایی برای پاسخگو بودن در برابر کوچکترین اعمال افکار و نیاتت نیست  جایی برای پشیمونی از انجام کار دلت حرف دلت که شده اسیر نفس نیست

انگار با فکر نکردن بهش یا با فراموشی مرگ، مرگ هم ما رو فراموش میکنه و شاید بیاد سراغ همسایمون ...

یادمه یه بار که صحبت آخرت بود یه بنده خدایی بهم میگفت آخه مگه تو همش چند سالته که به مرگ باید فکر کنی و با دلسوزی و تاسف نگام میکرد  و می گفت آخه چرا یه جوون بیست و چند ساله باید درباره مرگ فکر کنه و یا حتی راجع بهش حرف بزنه؟ آخه اون بنده خدا عقیدش این بود که فقط تو سن ۹۰ سالگی باید به مرگ فکر کنی!!!

باور نداریم باور نداریم این روزها تمام شدنی ست و این قضیه شکل زندگیمون رو متفاوت کرده از انسانی که به " یوم الدین" اعتقاد داره....

"یوم الدین "ی که روزانه حداقل ۳۴ بار کلمه اش رو در نماز تکرار میکنیم...

خوابیم و وقتی بیدار میشیم که فرصتها تمام شده تمام

و خیلی وقتها از نوع تمام شدن ناگهانی...

خدایا یاریمان کن که فراموش نکنیم روزی را که در پیشگاه تو می ایستیم و به یادمان بیاور نزدیکی آن روز و در آنروز ما را از رحمت شدگان قرار ده و نه از شرمساران و سیاه رویان ...


نوشته شده توسط بی قرار در دوشنبه 23 آذر1388 ساعت 17:30 | لینک ثابت |

اندر اعمال ماهای دیندار!

 

خیلی وقتها خیلی دلم میگیره از دیدن خیلی چیزها...  گاهی در کارهای خودم گاهی در کارهای دیگران نزدیک تر و گاهی هم دیگران دورتر ... قسمت ناراحت کننده قضیه اینه که اینا بیشتر اعمال ماهائیه که مثلا ظاهر مذهبی و موجهی داریم و ظاهر اعمالمان نیکو و پسندیده است اما نیت و نیرو محرکه همچنان مشکل داره... 

مثلا اینکه: 

وقتی که امکانات مالیمون خوبه و هزینه کردن برای سفرهای زیارتی و حج رو به کمک به یه خویشاوند نیازمند که جلو چشممونه ترجیح می دیم( چون از طرف خوشمون نمیاد یا سفر حالش بیشتره یا دوست داریم زودتر حاجی بشیم!)

وقتی افطاری دادن توی ماه رمضون یا نذری تو ماه محرم به فامیلها و همکاران غیر نیازمند رو به افطاری دادن یا صدقه دادن به آدمهای بسیار نیازمند و معمولی ترجیح می دیم(چون بازتاب این کارمون رو دوست داریم نه اطعام و سیر کردن یه گرسنه)

وقتی که میشینیم و پز سفرهای زیارتی که رفتیم رو به آدمهایی که نتونستن برن یا ترجیح دادن پولشون رو طور دیگه ای هزینه کنن می دیم و از "خوش به سعادتتون" گفتن اونها یا نگاه حسرتشون لذت می بریم(حس تفاخر)

وقتی که پز میدیم که تو سال چند بار قران رو ختم کردیم ولی حتی یک آیه از اون رو نخواستیم که بفهمیم و عمل کنیم( ۱-چون خوندن راحته اما فکر کردن و فهمیدن و عمل کردن خیلی سخته. ۲- تفاخر)

وقتی که یکی یه روزی خیلی به کمکون نیاز داره و ازمون خواهش میکنه و ما خواهشش رو رد میکنیم چون اون روز رو میخوایم روزه مستحبی بگیریم( راحتی و لذت خودمون رو در نظر میگیریم حتی در عبادت و اعمال خیر )

وقتی به خاطر ظاهر یا نوع پوشش خاصمون فکر میکنیم واقعا مومن تریم و مقرب تر به درگاه خدا و از بالا به بقیه نگاه میکنیم و برای میزان ایماتنشون درجه تعیین می کنیم و حکم صادر میکنیم( جهل از حقیقت ایمان و حس تفاخر)

وقتی که با وجود برتری دیگران از هر لحاظ اصرار داریم که سرپرستی یه تشکل مذهبی و خیریه با ما باشه( خودخواهی و برتری طلبی)

و هزار تا مثال دیگه...

همه اینا رو گفتم که بگم فرقی نمیکنه اگه صفات خودمون رو اصلاح نکنیم اگه نخوایم واقعا درونمون پاک بشه اگه به کارهامون و نیتهامون فکر نکنیم و بی توجه باشیم، اگه کارمون برای رضای خدا نباشه، حالا چه ظاهرا مذهبی باشیم چه غیر مذهبی، جلوه های این صفات خودشون رو تو زندگی نشون میدن منتها با شکلی متفاوت تر از اون آدم غیر مذهبی ولی ماهیت زندگی و روش زندگیمون عملا هیچ تغییری نکرده و و از رشد روحی و صفای باطن و زلالی درون خبری نیست و متاسفانه همچنان گمراهیم و چه بسا گمراه تر از آدمهای معمولی که ما داعیه رهروی راه دین و نام مومنی و مذهبی را یدک میکشیم و اون غیر مذهبیه لااقل تو این زمینه ها بی ادعاست و این چیزیه که با دیدنش دل آدمو اندوه فرا میگیره...

 خدایا کمکمون کن تا روح دین داری بر ما حاکم بشه و این تنها ظاهر اعمالمون نباشه که آراسته است و بر علم و ایمان ما بیفزای...

 


نوشته شده توسط بی قرار در دوشنبه 2 آذر1388 ساعت 17:24 | لینک ثابت |

آگاهی و بینش

با همه وجودم حس میکنم این موضوع رو که:

هر احساس ناخوشایندی که تو زندگی داریم هر ویژگی اخلاقی ناصوابی هر غم و اندوه و یاسی، حتی ضعف اعتماد و توکل همه و همه از یک عدم آگاهی از یک نقص بینش صحیح به چیستی زندگی، ماهیت هستی و آفرینش و خداوند سرچشمه میگیره که  اون رو در ادبیات دینی به اسم معرفت می شناسیم

به عبارت ساده تر:

اگه احساس خوبی از زندگیت نداری یا اگه از زندگیت راضی نیستی یه جای بینشت یه جای ایمان و معرفتت داره می لنگه و  البته مسئول مستقیمش خودتی

و ما تو زندگی چقدر به خاطر هر ندانستنی و یا هر دانسته ای که به کار نمیگیریم تاوان میدیم تاوانی به اندازه سرمایه عمری که همه دارایی واقعی ماست و میتونسته با بهترین و زیباترین احساس سپری شه و بهترین نتیجه رو در پی داشته باشه و با اندوه و غم های بی ارزش و باطل هدر رفته یا به لذت های حقیر و کم مایه بسنده شده و حاصلش جز حسرت و پشیمانی نیست در روزی که حقایق آشکار میشه ...

و با عدم آگاهی از وسعت جهلمون و نخواستن حرکت در جهت دانستن و به کار بستن و به متن زندگی آوردن این دانسته ها بیشترین ظلم رو اول به خودمون میکنیم ...

اینه که گاهی میشنوی از کسی که اصلا زندگی به چه دردی میخوره یا کاش نبودم و علتش همینیه که ذکر شد وقتی معرفتت می لنگه از داشتن موهبت زندگی که بالاترین لذت رو میتونه داشته باشی لذتی که نمیبری و شکرگذار نیستی که هیچ داری زجر هم میکشی

وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم چه غصه های بیخودی که نخوردم  چه چیزهایی که برام مهم بوده و امروز نیست و همینطور برعکس چه چیزهایی که برام مهم نبوده و الان اصلی ترین مسألمه 

و همش به خاطر ندانستن دانسته ی امروزمه و نسبت فرداها به امروز هم همینطوره...

 

خدایا وسعت جهل ما به اندازه وسعت دانایی توست خودت نادانی ما را ببخش و بر علممان بیفزای...

 


نوشته شده توسط بی قرار در دوشنبه 18 آبان1388 ساعت 10:59 | لینک ثابت |

بدون احساس مسئولیت!

بحث بی فکری و بی مسئولیتی ما حیطه فراگیریش خیلی گستردست و من اینجا فقط بعضی ها رو که بیشتر و به طور روزانه باهاش برخورد میکنیم رو میگم:

صحنه اول:

دی ماه: دمای بیرون ۶-۵درجه بالای صفره، داخل اتوبوسیم در جاده، طبیعتاً همه لباس گرم تنشونه هوای داخل خیلی گرمه به نشانگر دما که نگاه مکینم عدد 29 رو نشون میده(!!!!) همه گرمشونه اما کسی چیزی نمیگه و بعضی ها تا جایی که ممکن بوده لباس های اضافی رو درآوردن و یا حتی دارن خودشون رو باد می زنن!!!... (آخه با لباس خنک تابستونی تو این دما خیلی ها نیاز به کولر دارن اونوقت تو زمستون با لباس گرم چه نیازی به اینهمه افزایش دما هست؟!)  راننده عزیز هم  بی خیال شیشه رو پایین داده سیگار دود میکنه و ... همین جریان برا خود من بارها تو قطار هم عیناً اتفاق افتاده...

نحوه توجیه ما:به ما ربطی نداره ولش کن بابا، یکی از لباسات رو یه جوری در بیار یا دریچه سقف اتوبوس( پنجره قطار) رو باز کن!

صحنه دوم:

تیر ماه ،دانشگاه: به یمن وجود سیستم سرمایشی فوق العاده، اصلاً احساس گرمای تابستونی نمیکنی و سیستم سرمایشی قوی دمای ساختمان بزرگ دانشکده رو درعدد 16 درجه سانتیگراد ثابت نگه داشته!!! و البته همه کمی سردشونه اما راه حل: بچه ها پنجره های بزرگ آزمایشگاه ها و کلاسها رو باز کردن تا هوای خنک بیرون بره و گرمای بیرون این خنکی بیش از حد رو تعدیل کنه !! و البته به ذهن هیچکس راه حل دیگه ای نمیرسه...

نحوه توجیه ما:به ما ربطی نداره خوب سردمونه دیگه!!!

صحنه سوم:

رستوران محل کار:معمولاً غذاها چنگی به دل نمیزنه و بیشتر همکاران در بهترین حالت کیفیتی و اشتهایی شاید از نیمی از غذاشون رو بخورن ولی با این حال همیشه غذا رو کامل میگیرن و گاها تمام غذا دست نخورده راهی سطل آشغال میشه بدون اینکه کسی کمترین احساس ناراحتی بکنه...

نحوه توجیه ما:به ما ربطی نداره، غذاشون خیلی بده می خواستن غذا رو بهتر درست کنن!

یکی نیست بگه آخه دوست عزیز شما که میدونی این غذا رو اگه عالی هم باشه کامل نمیخوری خوب کمتر بگیر( هر چند گفتیم و فایده ای نداشت..)  و هر روز و هر روز کلی غذا شوت میشه تو سطل آشغال

صحنه چهارم:

....

از این مدل صحنه ها فراوونن آنقدر که دیگه عادیه عادیه، از آشغال ریختن کف خیابون و پارک و کوه و دشت ... برای مایی که فوق العاده روی تمیزی خونه زندگیمون حساسیم . از بی حساب گرفتن نون و بیات شدنش و بسته بسته راهی نون خشکی شدن، از خاموش نکردن برق و هیتر و سیستم اتاقی که برای ساعت ها داری ترکش میکنی، از پرینت و کپی گرفتن های بی مورد با کاغذ و پرینتر شرکت و اسراف کاغذ از یه طرف و آلودگی محیط زیست از طرف دیگه و همینطور الی آخر...

و این مواردی که گفتم رو دقیقا ماهایی انجام میدیم که همه تحصیلکرده ایم و  صاحب کلی ایده و ادعای روشنفکری و البته به شدت منتقد عملکرد این و آن...

 

 واقعاً فکر میکنم آخه چرا، واقعاً چرا ماها اینجوری هستیم؟!

بی فکر ،بی خیال و فارغ از احساس مسئولیت؟


نوشته شده توسط بی قرار در دوشنبه 4 آبان1388 ساعت 15:55 | لینک ثابت |

حاجات ...

 روز جمعه حرم حضرت معصومه(س) بودم

کناری ایستاده بودم و به ضریح نگاه میکردم...

می دیدم مثل همیشه مردم با اشتیاق به طرف ضریح می رفتن و  آنهایی که خودشون رو به ضریح چسبونده بودند و حاضر نبودن از ضریح جدا شن و جایی رو که با زحمت و تحمل هزار زور و فشار به دست آورده بودن رو به این راحتی ها از دست بدن...

داشتم فکر میکردم که از این انبوه جمعیت که هر کدوم حاجتی در دلشون هست و وقتی به زیارت میان حاجاتشون تو ذهنشونه و اصلا بعضی ها برای براورده شدن حاجاتشون به همچین جاهایی میان چند درصدشون یا چند نفر حاجات غیر مادی دارن چند نفر خواسته شون درد دین و ایمانشونه؟ چند تا از این  صدای گریه و ناله هایی که شنیده میشه از دوری و دلتنگی خداست؟

تو هر دوره ای واسه هر کسی حاجتی خیلی پررنگ تره و فکر میکنه اگه این یه مساله حل بشه دیگه زندگیش رو به راه میشه و دردی نداره ولی به محض رفع شدن اون مساله یه مشکل دیگه جایگزین میشه و اون میشه دغدغه روزها و شب هاش و ورد هر دعاش و همینطور الی آخر و همیشه دردمند دردیه و بی صبرانه منتظر روا شدن حاجتی و انگار هیچ وقتی نیست که از زندگیش راضی بوده باشه و هر روزی یه دردی یه گرفتاری ای آرامش رو از ذهن و روحش سلب کرده...

  راستی راستی چقدر ما درد واقعی مون رو میتونیم تشخیص بدیم و درمان اونو بخوایم تا همه دردهامون برطرف شن؟

و باز هم تنها کاری که ازم برمیاد فقط دعاست...

دعا برای درمان دلهای دور از تو که مبتلا به انواع دردهاست و راه درمان رو نمیشناسه و درمان رو در جای دیگه ای جستجو میکنه...

 


پ.ن. ۱-این روزها این فراز از دعای ابوحمزه خیلی تو ذهنمه: الهي! لا تودبني بعقوبتك و لا تمكر بي في حيلتك. من اين لي الخير و لا يوجد الا من عندك و من این لی النجاه و لا تستطاع الا بک...

پ.ن.۲- نمیدونم چرا متن عربی بعضی دعاها خیلی بیشتر و عمیقتر بهم اون حال و هوا و حس دعا رو منتقل میکنه...


نوشته شده توسط بی قرار در دوشنبه 27 مهر1388 ساعت 14:16 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی ما


جوى کوچک وجود ما تنها با پیوستن به دریای تو آرام می گیرد.

مطالب گذشته

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387

دوستان من

تا رسیدن
برای خاطر آیه ها
به سوی خدا برویم
به یاد خدا و مهربانی هایش
راه موفقیت وخوشبختی
حرفهای خلوت من وخدا
به کجا می روم آخر...
دنيــــاي ان. ال. پی
نامه هایی به خدا
یک بیشه اندیشه
آگاهی و موفقیت
مثبت اندیشی
وصال محبوب
اندیشکده
قالب وبلاگ بلاگفا

ابزار

RSS
Powered by
Blogfa
File Hosting by
Persian Gig

قالب وبلاگ بلاگفا

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ hamneshinedelema محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم


قالب وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

هاست

دامين

طراحي سايت

شهر قالب وبلاگ

سابقون

زياران

شهدا

دفاع مقدس

دريافت كد در بهاربيست